|
محفل جایی برای دور هم بودن...
| ||
|
پیش نوشته: پنج شنبه روز دومی بود که نمایشگاه کتاب به راه افتاده بود و ما با دوستان صرفا برای خرید کتاب رفته بودیم.این نوشته خلاصه مشاهدات من در فاصله صبح تا بعد از ظهر است.
جلوی در مترو که منتظر دوستانم بودم دخترکی کنارم نشسته بود که مدام از مادرش پشمک می خواست، با خودم گفتم پشمک از کجا دیده؟ خوب که اطرافم را نگاه کردم دیدم یک دسته پشمک روی سر پیرمردی به طرز ماهرانه ای بسته شده بود خب دخترک حق هم داشت. کمی که بیشتر دقت کردم دیدم پشمکی که روی سر پیرمرد روئیده پشمک نیست بنده خدا موهایش را از پشت گیس کرده بود.خب به هر حال روشنفکری کوچک و بزرگ نمی شناسد که همه گیر است.یا مثلا دختری را می دیدی که موهایش را مثل بستنی آلاسکا روی سرش قرار داده بود(این هم تعبیر همان دخترک بود) و یا زنی که لباسی مثل جادوگران و یا شاهزادگان به تن داشت به هر حال غرب زدگی هم عالمی دارد. تا میخواستی کمی حواست را پی کتاب ها پرت کنی ناگهان دختری، پسری و یا پیرزن یا پیرمردی با ظاهر متحیر العقول نظرت را از روی کتاب ها می دزدید. خوب که فکر میکنم می بینم این بندگان خدا برای آمدن به نمایشگاه چه سختی می کشند به هر حال یک دو ساعتی زیر گریم و بعد هم شینیون/تبعیض جنسیتی و یا سنی هم ندارد،همه درگیرند. مثلا جوانانی که با لباس محلی از شهر و دیارشان آمده بودند که فقط و فقط کتاب بخرند اما از قضا و ناخواسته با یک تیر دو نشان زده بودند و درگیر سالن مد می شدند و به کلی کتاب و کتابخوانی را فراموش می کردند. جلو رفتم تا از یکی از این ذی المدها(بخوانید صاحبان مد)سوالی بپرسم همین که نزدیک شدم بنده ی خدا روسری ای که تا بنا گوش عقب برده بود خیلی سریع جلو کشید به خیال اینکه به او ارشاد می کنم،بعد که سوالم را پرسیدم، انگار که خیالش راحت شده باشد نفس عمیقی کشید و با یک حرکت سریع دیگر روسری را عقب داد. با خودم گفتم من که کاره ای نیستم ای کاش به فکر اون روزی باشی که امام زمانت می آید و تو را در این حال ببیند، چی میکنی؟ آنوقت است که از خجالت آب که هیچ ، باید بمیری!!!! [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:53 ] [ فاخته ]
بانو نمي يابيمت، اما كنار تو گريه مرسوم است مگر مي توان پهلوي تو بود و شكسته نبود نام خود را خصم ، داغ ننگ زد ديد بار شيشه داري سنگ زد
پي نوشت اول: زمان زيادي بود مطلبي نگذاشته بودم،يعني حرفي براي گفتن نداشتم،ديدم فاطميه پر از حرف هاي نگفته است. پي نوشت دوم:ايام فاطميه تسليت باد.التماس دعاي فراوان [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 14:28 ] [ فاخته ]
وقتی از جلسه بیرون می آیی خودت هم در باورت نمی گنجد که چهار سال از عمرت رفت که رفت و حالا به اصطلاح مهندسی شده ای برای خودت(البته از آن دسته مهندس ها!!!!) و حرفت برای اطرافیانت برو دارد. تا بخواهی اتفاقات رخ داده را در ذهنت جابه جا کنی و کمی هم خانه تکانی ،همه منتظرند که تو را در پستی یا مقامی در فلان شرکت یا وزارتخانه ببینند بی خبر از اینکه تلفظ صحیح نام رشته ات هنوز هم برایت سخت است. بعد از چند صباحی که نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام می شود همه منتظرند تو را لابه لای پیام های بازرگانی در تیزر تبلیغاتی موسسات کنکور به عنوان نفر اول یا در نهایت سوم ببینند.به هر حال هرکس به طریقی از تو انتظار دارد وقتی که خودت هیچ انتظاری از خودت نداری و به رتبه ی 7 کارشناسی ارشد رشته ات راضی هستی حالا بماند که انتظارات محالی از خودت داری. خلاصه این غول کنکور برای خودش خری است بس نا اهل که شکستن شاخش گاو نر می خواهد و مردکهن.
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 10:32 ] [ فاخته ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||